زینگونه خرسندم که غمگینم
غمگینِ حالِ، در حالِ پریشانی
در کوچه باغ دل همیشه داغ
ابر خیال چشم هایم سرد و بارانی
از روزهای تلخ و بی پایان
از اشک در پیمانه ی سر در گریبانی
از داغ ها لبریز و مالامال
دل سوخته همچون شقایق های نعمانی
آواره لبخند شیرینی که می سازد
در لحظه ای آباد هر دل سوی ویرانی
ویران سرای سینه ها اما
هرگز نیابد در وصالش روی سامانی
در کارزار چشم های ساحرش دیگر
افتاده ام بر خاک چون رُهبان به رَهبانی
در خویش می گریم و می نالم
کی می رسد سر ، آخر این کابوس طولانی
در گوش من آهسته گوید کس
آید بپایان موج این دریای طوفانی
شاید کند شب های ظلمت را
یک روز آن مه روی نورانی
شاید! و شاید هم نیاید او
آزاد می گردد ولی با مرگ زندانی
زندان وکیل آباد مشهد. خاطرات یک زندانی. اخبار زندان .